۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

قصه ها


گوش ها پر است از قصه ی
لیلی و مجنون
شیرین و فرهاد
رستم و سهراب
ضحاک و فریدون...
زبان ها قاصر از تکرارشان
فکرها خسته از باورشان
قصه ها هرگز از ما آغاز نشده اند
زمین و زمان را هم یکی کنی
دستانی قبل از تو بوده اند
که همه نقش ها را بر آب کرده اند
کلاغ ها


چشمانم آنقدر پاک نیست که به چشمانت خیره شوم
می ترسم کلاغ ها از نگاهم بخوانند
که در دل گرمی دستانت را حس میکنم
آنوقت یک کلاغ چهل کلاغ به گوشت برسانند
باکره ای بی اجازه ات
هر شب با تو هم آغوش است...
حمال

حمال شده ام حمال این لحظه ها 
بی چون و چرا از این گوشه اتاق به آن گوشه می کشمش
الاغ هم مقصدش خانه ی ارباب است
من به کجا میروم؟
انتقام


امشب فقط همین امشب برای وجدانم لالایی می خوانم
کاش زودتر بخوابد قبل از اینکه بیدار شود
پای تمام خاطراتم را وسط میکشم
دندان هایم را تیز کرده ام برای انتقام
فکرش هم دلم را خنک میکند...
خدايا تو گواهي
در اين آشفته بازار
بي خبران را گناهي نيست
همه از من بي خبرند و من از همه بي خبرتر
وقتي قاصدك هم خوش خبر نيست...
خانه ام آرام
باران هم كه مي آيد
او هست،من هستم
شمع و گل و پروانه هم
خدايا
نكند كه خواب مانده باشي؟
بيدار شو
حريف ميخواهد اين بازي ابدي
شمع و گل و پروانه پيشكش
خدايا بيدار شو
عادت ندارم به اين همه خوشي...

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

چند وقتیست می نالد از دل درد
حرف هایش را می خورد 
یک لیوان آب هم روش
مگر این همه حرف را معده اش هضم می کرد؟